تبليغاتX
بهترین و بزرگترین وبسایت چند منظوره
هر چیزی که بخوای اینجا میتونی پیدا کنی

آهنگ جدید و بسیار زیبای حمید رضا به نام بی خیال
به همراه خبر جدایی حمیدرضا و علیرضا!

آهنگ با کیفیت 128 MP3

متاسفانه با خبر شدیم حمیدرضا و علیرضا دو خواننده خوش صدا و محبوب کشورمان بعد از دو سال همکاری موفق به علت اختلاف سلیقه  از یکدیگر جدا شدند و دیگر همکاری نخواهند داشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:56  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

آهنگ با کیفیت 128 MP3

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:47  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

آهنگ با کیفیت 128 MP3

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:44  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

در این چند هفته اخیر در برخی سایتها دو آهنگ جدید از محسن یگانه به نام های گرد و غبار و گله کرکسا دیده شده که متاسفانه هر دو کار را افرادی که هنوز مشخص نیست این کارها را از کجا بدست آوردن و به صورت دو نفری بین صدای خواننده اصلی اجرا و منتشر کرده اند تا بتوانند از این راه خود را به جایی در عرصه موسیقی برسانند اما مردم خوب ما به خوبی متوجه این موضوع شده اند که این افراد صدا ها را به صورت خیلی بد و غیر حرفه ای روی صدای خواننده اصلی گذاشته اند به همین دلیل ما این دوکار را روی سایت قرار داده ایم تا شما دوستان خود قضاوت کنید. (برگرفته از سایت رسمی محسن یگانه)

MP3  128

Gardo Ghobar (آخرای قصه)

Galeyeh Karkasa

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:43  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

با بروز مشکلاتی برای نمایش فیلم «سفر به هیدالو» از روز گذشته فیلم «ستاره است» دومین قسمت از سه گانه «ستاره ها»ی فریدون جیرانی در سینماهای تهران به نمایش درآمد.

به گزارش البرز اکران فیلم ستاره است در حالی صورت می گیرد که این فیلم نیز به جای فیلم «ستاره می شود» برای نمایش در سینماها آماده شده بود که با چند هفته تاخیر از دیروز به نمایش درآمد. پیش از این قرار بود در گروه سینماهای نمایش دهنده «ستاره است» فیلم سفر به هیدالو ساخته جدید مجتبی راعی به نمایش درآید که ظاهراً بنا به دلایلی که خود راعی آنها را «مسائل حاشیه یی» عنوان کرد، هنوز نتوانسته مجوز نمایش عمومی دریافت کند. راعی دو روز پیش در نامه یی سرگشاده ضمن مروری بر اتفاقاتی که باعث به تاخیر افتادن اکران فیلمش شده، آورده؛ «به واسطه مسائل حاشیه یی فیلم و اما و اگرهای مطرح شده (از آنجا که هیدالو نام تاریخی شوستر است) باید بگویم؛ گنه کرده در بلخ آهنگری- به هیدالو زدند سر مسگری». انتقادات راعی بیشتر ناظر بر اتفاقاتی است که برای یکی از بازیگران فیلمش در ماه های اخیر به وجود آمده است. زهرا امیرابراهیمی بازیگر سریال نرگس در فیلم سفر به هیدالو یکی از نقش های فرعی را ایفا می کند. راعی در پایان نامه اش از اینکه به تاثیرات فرهنگی اکران فیلم سفر به هیدالو توجه نمی شود انتقاد کرده است. اما فیلم ستاره است که به عنوان جایگزین سفر به هیدالو اکران شده است، خود نیز به جای فیلم دیگری در برنامه نمایش قرار گرفته است. سازندگان فیلم «ستاره است» پیش از این قصد اکران فیلم «ستاره می شود» را داشتند اما بروز همان اتفاقات درباره بازیگر سریال نرگس باعث لغو نمایش این فیلم یک روز قبل از آغاز اکران عمومی آن شد.

فیلم ستاره می شود در داستانش مسائل حاشیه یی سینما و اتفاقات پشت پرده سینما را دستمایه قرار داده بود که حتی نمایش در جشنواره فیلم فجر واکنش تعدادی از سینماگران را برانگیخته بود به طوری که همین فیلم برای نمایش مجبور به کوتاه کردن بخش های زیادی شده بود. بخش هایی که بیشتر مربوط به همین اتفاقات حاشیه یی سینما می شد. ستاره است درباره یکی از ستارگان مشهور سینما است که قرار است نقش زن معتاد و توزیع کننده مواد مخدر را در فیلمی بازی کند.

او با لباس معتادان به یکی از پارک های جنوب شهر می رود اما به اشتباه با زنی آشنا می شود که اتفاقات بعدی را شکل می دهد. نیکی کریمی، اندیشه فولادوند و امین حیایی بازیگران اصلی این فیلم هستند.

به نظر می رسد بروز مشکلاتی برای یکی از بازیگران فرعی مجموعه های تلویزیونی و فیلم ها همچنان سینمای ایران را دچار معضلات بزرگ تری کرده است معضلاتی که بیشتر ناشی از سوءتفاهم رایج درباره سینما است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:24  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

اعظم علی خواننده ایرانی که آواز فیلم جنجال برانگیز 300 را خوانده است، در روزهای اخیر متنی بر روی وبسایتش منتشر کرده که از دلایل خود برای مشارکت در تولید این فیلم - که با اعتراض بسیاری از ایرانیان روبرو شده - سخن گفته است. خانم اعظم علی می گوید که با وجود آن که ناراحتی ایرانیان را درک می کند اما معتقد است که آنها برای شناساندن فرهنگ خود به دیگران گام های چندان موثری برنداشته اند. گفتگویی با اعظم علی خواننده ایرانی مقیم لس آنجلس انجام گرفته شده که در زیر می خوانید:
مختصری از زندگی و کارتان برای ما بگویید.
من در تهران به دنیا آمدم و از چهارسالگی مادرم من را به هندوستان فرستاد به مدت یازده سال در یک مدرسه شبانه روزی در آن کشور بودم تا اینکه در سال 1985 با مادرم به آمریکا آمدم.
بعد از ورود به آمریکا با استاد منوچهر صادقی که شاگرد صبا بود کار موسیقی کردم و هشت سال از او تعلیم گرفتم.
بعد موسیقی کلاسیک غربی خواندم و از آنجا وارد کار موسیقی شدم. سال 1997 اولین سی دی ام را بیرون دادم. با یک کمپانی آمریکایی قرارداد بستم و هشت سی دی تاکنون از من عرضه شده است.

سبک کارتان را به سبک \"نیو ایج\" نزدیک می دانند، درست است؟
بله توی ایران آن را به این اسم می شناسند، من در کارهایم خیلی از موسیقی هندی استفاده می کنم با ترکیب های مختلفی موسیقی جدیدی خلق می کنم، الان یک گروه جدید هم دارم به اسم \"نیاز\" که با همسرم رامین ترکیان شروع کرده ام.
توی این گروه ما هم موسیقی هندی داریم هم ایرانی و هم الکترونیک و از شعرهای مولانا و یا رباعیات اردو استفاده می کنیم.
در چهار سی دی اول بیشتر از صدایم به عنوان یک ساز استفاده کرده ام و کلامی در کار نیست. به همین دلیل بود که برای برنامه های تلویزیونی و فیلم ها به من آوازخوانی پیشنهاد شد.

چطور شد که وارد کار آوازخوانی برای فیلم و تلویزیون شدید؟
من در لس آنجلس زندگی می کنم که فیلم های زیادی در آن ساخته می شوند و حدود هشت سال پیش اولین کارم را در این زمینه انجام دادم و چون همه اینجا همدیگر را می شناسند به من پیشنهاد کار در این زمینه شد.

چند تا از کارهایی را که انجام دادید را نام ببرید.
ماتریکس که همه می شناسند، قصه میلاد مسیح (The Nativity Story) که شهره آغداشلو هم در آن بازی می کند، سریال الینز و خیلی سریال های تلویزیونی دیگر.

چطور شد که برای فیلم 300 به عنوان خواننده انتخاب شدید؟
آهنگسازی که تا به حال چهار تا فیلم با او کار کرده ام، وقتی قرار شد روی فیلم 300 کار بکند پیشنهاد کرد که آوازهای فیلم را من بخوانم. من هیچ چیز در باره آن نمی دانستم....
اولین روزی که من فیلم را دیدم و صحنه هایی که قرار بود من آواز بخوانم را دیدم، خیلی جا خوردم که چرا ایرانی ها را این جوری نشان می دهند و از آهنگساز پرسیدم که این چه نوع فیلمی است و او برایم توضیح داد که این اصلا فیلم تاریخی نیست، بلکه یک فیلم فانتزی است که از روی کتاب فرانک میلر ساخته شده است.
من از او خواستم که صحنه های دیگری از فیلم را هم ببینم وقتی این صحنه ها را دیدم با این که کمی ناراحت شدم ولی دیدم این فیلم واقعا آن قدر فانتزی است که اصلا نمی شود آن را جدی گرفت نه فیلم تاریخی است و نه من این داستان را جدی گرفتم، وگرنه این کار را نمی کردم.
مثلا برای من فیلم اسکندر خیلی ناراحت کننده بود چون آن یک فیلم تاریخی بود و یا بدون دخترم هرگز که یکی از بدترین فیلم هایی است که در هالیوود در باره فرهنگ ایرانی ها ساخته شده است.
چون فکر کردم که این یک فیلم فانتزی است قبول کردم که آوازهای آن را بخوانم.

پس انتظار این همه واکنش اعتراضی ایرانی ها را نداشتید؟
نه اصلا، اگر می دانستم که خیلی از ایرانی ها از اکران این فیلم ناراحت می شوند، این کار را نمی کردم و من متاسفم که این اتفاق افتاده است.
ایرانی های دیگری هم در تولید این فیلم نقش داشتند ولی از هیچ کدام آنها صدایی در نیامد ولی من خودم یک نامه ای را منتشر کردم که از این موضوع ابراز تاسف کردم و دلایل این کار را توضیح دادم.

شما اولین بار فیلم را بصورت کامل کجا دیدید؟
من یک هفته قبل از اکران رسمی آن در پیش اکران که مخصوص سازندگان فیلم بود، فیلم را دیدم.

بعد از آن احساس نکردید که ممکن است ایرانی ها از این فیلم خوششان نیاید؟
چرا اتفاقا من به همراه همسرم رفتیم فیلم را دیدیم و بعد از آن به او گفتم که فکر می کنم این فیلم ایرانی ها را ناراحت کند.

الان که با انتقادات و اعتراضات ایرانیان مواجه شده اید، فکر می کنید اگر از این میزان اعتراضات آگاه بودید باز هم این کار را قبول می کردید؟
سوال خیلی سختی است، خب دیگر کار از کار گذشته، به نظر من حالا که این اتفاق افتاده فرصتی هست که ما ایرانی ها بتوانیم با هم صحبت کنیم. اگر قرار باشد که هویت ملی با یک فیلم فانتزی به خطر افتد نشانگر آن است که ما فقط به تاریخ مان افتخار می کنیم و نه به چیزهایی که الان داریم.
کسانی که با کارهای من در این ده سال آشنایی دارند می دانند که من خودم را به عنوان یک زن ایرانی به اینجا رسانده ام و به فرهنگمان احترام می گذارم و همیشه هم در فعالیت هایی مثل جمع آوری کمک مالی برای زنان افغانستان یا زلزله زدگان بم فعال بوده ام.
اما بعد از این فیلم ایمیل های زیادی حاوی فحش دریافت کردم که این خیلی برای من تاسف بار است.

به نظر شما در این فرصتی که برای گفتگو بین ایرانی ها پیش آمده روی چه نکاتی باید تکیه کرد؟
من در این بیست و خرده ای سال که در آمریکا زندگی می کنم متوجه شده ام که این ها اطلاعات خیلی کمی از فرهنگ ما دارند، بنابر این ما خودمان باید روی این موضوع و شناساندن فرهنگ خودمان به آنها کار کنیم.
ایراد گرفتن و انتقاد کردن کار آسانی است ولی چرا حتی یکی از این کسانی که این ایمیل های حاوی ناسزا را برای من می فرستند حتی ماه پیش که من در فیلم قصه میلاد مسیح آواز خواندم، به من ای میل نزد که بگوید: ما افتخار می کنیم که تو ایرانی هستی و داری در اینجا کار می کنی.\"
در حالی که ایرانی ها در آمریکا یکی از ثروتمندترین گروه ها هستند من خودم در لس آنجلس یک خانمی را می شناسم که ده سال است تلاش می کند یک مرکز فرهنگی درست کند که در آن کلاس زبان بگذارند برای نسل جدید بچه های ایرانی که فارسی بلد نیستند حرف بزنند و فرهنگ ما را معرفی کند ولی موفق نشده حمایت مالی ایرانی ها را جلب کند.

ببیند من فیلم را دیدم، در تمام صحنه هایی که از مقاومت اسپارت ها در برابر ایرانیان اسطوره سازی می شود صدای آواز شما را می شنویم، این شاید احساس خوبی به یک ایرانی ندهد، شما هم با این موضوع موافقید؟
من دقیقا این حرف را قبول دارم، چون همان طور که گفتم خودم هم که اول فیلم را دیدم همین احساس بهم دست داد.
من توی مصاحبه هایم با رسانه های آمریکایی هم برایشان توضیح می دهم که چرا ایرانی ها از اکران این فیلم احساس ناراحتی می کنند چون ایرانی ها در این فیلم یک ذره هم ماهیت انسانی ندارند.
من می خواهم همین را به ایرانی ها بگویم که چون آمریکایی ها چیزی از فرهنگ ما نمی دانند به خودشان اجازه چنین کارهایی را می دهند چون مثلا امکان نداشت که مشابه چنین فیلمی را در باره سیاه پوستان بسازند چون با اعتراضات زیادی مواجه می شدند.
ولی من می گویم که باید از حد اعتراض فراتر رفت و کاری کرد که بتوانیم فرهنگ مان را به آنها نشان بدهیم چون این اولین فیلمی نیست که ساخته شده و قبل از آن هم فیلم هایی مثل اسکندر ساخته شده بود.

آیا اعتراضات ایرانیان در روزهای اخیر به تهیه کنندگان آن هم منتقل شده است؟
من اتفاقا با چند نفر از کمپانی برادران وارنر صحبت کردم به نظر می رسد که این اعتراضات زیاد به گوش آنها نرسیده است ولی من با چند رسانه آمریکایی در باره این موضوع مصاحبه کردم.

خبرهایی از ایران شنیده می شود که بعضی از جوان ها با اس ام اس به هم خبر داده اند که می خواهند در اعتراض به فیلم در برابر دفتر سازمان ملل تجمع کنند و همین طور فیلم هم با زیر نویس در شبکه مخفی ویدئویی ایران در سطح گسترده ای توزیع شده است، شما برای این معترضان و بینندگان ایرانی فیلم چه حرفی دارید؟
من به آنها می گویم که این قدر فیلم را جدی نگیرید، چون من در وب سایت های زیادی دیدم که خیلی از ایرانی هایی که در خارج هستند هم با من هم عقیده هستند که فیلم را نباید جدی گرفت.
بعد هم کارگردان فیلم هشت سال بود که روی این پروژه کار می کرد و بطور اتفاقی در این موقعیت زمانی فیلم ساخته و اکران شده است.
کسانی را که ناراحت می شوند درک می کنم ولی من به ایرانی بودنم افتخار می کنم و از آنها عذر می خواهم. اما من وقتی صحنه های اولیه فیلم را دیدم زیاد قضیه را جدی نگرفتم حالا هم فکر می کنم باید کارهای عمیق تری برای معرفی فرهنگ مان به دیگران انجام بدهیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:23  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

گفت‌وگو با ناتالی متی یك فرانسوی‌الاصل زاده رم، كه زبان فارسی را ۴ سالی بیشتر نیست یاد گرفته هم شیرین است و هم زمان زیادی را می‌طلبد.
    او همسر یك جوان ایرانی‌‌الاصل به نام عماد است كه حالا در پاریس زندگی می‌كند. تنها راه گفت‌وگو با او، تماس تلفنی با فرانسه بود. یك بار قرار به هم خورد، یك بار هم تازه از خواب بیدار شده بود و به گفته خودش می‌خواست غذا بخورد.
    به هر حال، همه چیز جور شد. این گفت‌وگو ویژگی‌های خودش را داشت؛ اول اینكه زبان فرانسه نمی‌‌دانستیم و او شمرده‌شمرده فارسی حرف می‌زد و دوم اینكه چندین بار میان مصاحبه، ناتالی ناچار شد به دیكشنری فارسی مراجعه كند چون هنوز تمام كلمات ما را نمی‌‌دانست.
    با این حال، بعضی كلمات را متوجه نمی‌شد و قرار شد بعضی سؤالات را به زبان انگلیسی بپرسیم و او هم به انگلیسی پاسخ دهد. بعد هم اینكه سعی كردیم كمی تا قسمتی لحن فارسی حرف زدن او را حفظ كنیم تا فضای گفت‌وگو دستتان بیاید.مصاحبه همشهري جوان با اين هنرپيشه را بخوانيد:
    
    ● غذا خوردید یا صبحانه؟
    بله، بِ‌بَ‌خ‌ْشید، آن دفعه زنگ زدید، من مشغول بازی بودم، خانه نبودم.
    
    ● الان آنجا دارید در چه فیلمی بازی می‌كنید؟
    یك فیلم كوتاه است كه یكی از دوستان من می‌سازد به اسم «Loka-devitout». نمی‌دانم به زبان شما چه می‌شود. آهان... فكر كنم دل ستاره. عماد هم با من است، اما بیشتر دوست دارد پشت دوربین كار كند.
    
    ● ایران را از قبل چقدر می‌شناختید؟

    خیلی خوب نمی‌شناختم. وقتی كودك بودم دوستی داشتم كه از ۱۰ تا ۱۷ سالگی در ایران زندگی كرده بود و با من همكلاس بود. از او درباره ایران شنیده بودم.
    
    ● الان از زندگی با یك مرد ایرانی خوشحال هستید؟
    خب، آره (با خنده).
    
    ● از مردم ایران چطور؟ از فرهنگ ایران چیزی می‌‌دانستید؟
    از فرهنگ ایران خیلی خوشم آمد چون چندین بار با عماد به ایران آمدم و با خانواده و دوستانش آشنا شدم.
    
    ● با سینمای ایران چطور؟ مثلا چند تا كارگردان و بازیگر ایرانی را می‌شناسید؟
    در فرانسه با سینمای ایران قبل از اینكه به ایران بیایم كمی آشنا شده بودم. عماد خیلی سینما را دوست دارد. عباس كیارستمی، مخملباف، دختر ایشان را می‌شناختم و چیزهایی هم درباره مهرجویی شنیده بودم.
    
    ● بهرام بیضایی چطور؟
    نه... یادم نمی‌آید.
    
    ● حسن فتحی را می‌شناختید؟
    قبلا نه، آمد پاریس، رفتم و دیدمش. با آقای زاهدی و چند تا هنرپیشه كه آمده بودند، «كجاها» را دیدند و من هم با آنها بودم.
    
    ● حتما آمده بودند «لوكیشن‌ها» را ببینند. شنیدیم شما برای بازی در این سریال ۲ سال زمان گذاشتید؟
    آره. من آن موقع ۲۷ ساله بودم و الان كه سریال تمام شده ۲۹ ساله هستم.
    
    ● در این ۲ سال به فرانسه هم رفتید؟
    ۲ سال رفت و آمد داشتم. ۳ ماه در مجارستان، ۲ هفته در پاریس و چند ماه در ایران. شاید همه با هم ۸ ـ ۷ ماه شد.
    
    ● عماد چقدر به شما كمك كرد؟ مثل اینكه در خواندن و ترجمه فیلمنامه به شما كمك كرده است؟
    كمك... اولین‌بار برای من خواند. من نمی‌توانستم بخوانم چون سخت بود. اولین بار آمد ایران و یك ماه ماند. دومین بار با دختری دوست شدم به نام نازنین كه فرانسه بلد بود. نمی‌دانم به زبان شما چی می‌شود. آن «Editor» بود و برای من می‌خواند.
    
    ● تمام سناریوی «مدار صفردرجه» را برای شما خواند؟
    نه... فقط سكانس‌های بازی من را با نازنین خواندیم.
    
    ● در كشور شما هم همین‌طوری سریال می‌سازند؟ فكر می‌كنید چه فرقی میان ساخت سریال‌های ایرانی و خارجی هست؟
    آها... چی فرق؟
    
    ● بله، فرق، dif ference .
    فرق هست، ولی زیاد هم معلوم نیست؛ همین‌‌جوری هر كسی كه كار می‌‌كند در فرانسه همین كار را هم می‌كنند. وقتی می‌رسی، می‌بینی كه فیلم‌برداری فرق ندارد ولی وقتی می‌روی توی «detail، «detail می‌دانید چیست؟
    
    ● بله این جزئیاتی كه به آن اشاره می‌كنید، چی هست؟
    در فرانسه اگر سریال بازی می‌كنی، مال یك كارگردان نیست، یك گروه كارگردانی می‌كنند، سریال می‌نویسند و مثل این سریال كه سی ... نمی‌دانم چه می‌گویید به فارسی... سی قسمت است.
    بله، یك نفر كارگردانی نمی‌كند. اینجا همه كار مال آقای فتحی بود؛ از اول خودش آن را نوشته و كارگردانی كرده است.
    
    ● درباره سارا و خانم‌های ۵۰ سال پیش ایران كتابی خواندید؟
    نه لازم نبود بدانم. فقط باید در فیلم می‌دانستم. ولی برای كار كردن در ایران خیلی مهم بود كه زبان من درست شده بود. چون در این سریال آدم‌های دیگری كه ایرانی نبودند مثل آقایی كه نقش عمو و دایی من را داشت، زبان فارسی نمی‌دانستند و راحت نبودند. ولی من با كارگردان با كسی كه گریم می‌كند، می‌توانستم صحبت كنم.... می‌دانید گم نبودم.
    
    ● چرا برای نقش سارا لازم نبود مطالعه كنی یا مثل سارا ببینی؟
    وقتی سناریو را خواندم، همین‌طوری سارا را می‌دیدم به چشم. ولی برای یك نقش یهودی فرانسوی كمی باید بلد باشی.
    
    ● چه جالب! درست برعكس؟ بله!
    در سریال خیلی فلسفه ایران را می‌كوبید و با آن می‌جنگید!
    (خنده...)
    ● شما فلسفه ایران را می‌شناختید؟ مثلا می‌دانستید ملاصدرا یكی از فیلسوفان بزرگ اسلامی ماست؟
    آقای فتحی این چیزها را با detail می‌دانست. من با فلسفه «اوروپری» آشنا بودم. ولی از فلسفه ایران اطلاع نداشتم.
    
    ● آقای فتحی چقدر به شما درباره فلسفه ایران گفت؟
    قبل از بازی خیلی با ما حرف زد و خودش توضیح داد.
    
    ● شهاب حسینی كه نقش پارسا را بازی می‌كرد، چقدر به شما كمك كرد؟
    كمك كرد. ولی من حرف‌های شهاب حسینی را متوجه نمی‌شدم. خیلی detail متوجه نمی‌شوم، چون از كلمات مشكل استفاده می‌شد.
    
    ● پس برای اینكه واكنش نشان دهید، دچار مشكل نمی‌شدید؟
    نه، همه كلمات را، ‌بعضی سكانس‌ها سخت بود؛ چون آقایی كه نقش پروفسور را داشت به زبان مجاری حرف می‌زد و من متوجه نمی‌شدم، بعد ناراحت می‌شدم و با خودم می‌گفتم، هیچ‌كس من را نمی‌فهمد. ولی فایده خوب داشت.
    
    ● بعد از سریال، از فلسفه ایرانی چی دستگیرتان شده؟
    از فلسفه ایران بیشتر، بر روی زبان كار كردیم. الان كتابی می‌خوانم... فلسفه نه... نمی‌دانم چی می‌گویید آنتیك Story می‌خوانم كه تاریخ ۲ هزار ساله ایران توضیح است. ولی چون اینجا كتاب ترجمه‌شده به زبان فارسی كم است، من خوب متوجه نمی‌شوم. فقط مثل بچه می‌خوانم.
    
    ● خودتان سریال را دیدید؟
    نه، یك بار از اینترنت دیدم. تصویر خوب نبود، فقط تشخیص دادم كه ببینم خودم هستم، ولی آن‌طور كه ببینم چطوری بازی كردم نه، اگر كس دیگری ببیند، نمی‌تواند متوجه شود. چون صورتم را خوب نمی‌بینم.
    
    ● دوستانتان در فرانسه كنجكاو نیستند كارتان را ببینند؟
    نه زیاد (خنده)... الان با آدم‌های «Professional» (حرفه‌ای) كه آشنا می‌شوم، می‌گویند چرا ۲ سال است بازی نكرده‌ای؟ كجا بودی؟ من عكس دارم. نشان می‌دهم و یك كمی هم فیلم دارم. وگرنه، می‌گویند چی كار كردی و كجا بودی؟
    
    ● مثلا نگفتند چرا در یك سریال ایرانی بازی كردی؟
    چرا، بعضی‌ها این‌طوری فكر می‌كنند. ولی به نظر من تجربه خیلی مهم و خوب است.
    
    ● چرا خوب است؟
    خب، در یك كشور دیگر كار كنی، خیلی كارم عوض شده. در فرانسه من در سینما بازی می‌كردم و فیلم كوتاه خیلی بازی كردم، ولی فقط ۲سال در یك سریال بودم و وقتی خیلی زیاد در یك نقش كار كنی، می‌توانی خیلی زیاد آن را بفهمی.
    
    ● فكر می‌كنی بازی در یك سریال ایرانی به مشهور شدن شما كمك می‌كند؟
    الان اگر ژورنالیستی در فرانسه پیدا شود و از من بگوید و از من حرف بزند، كمك می‌كند. اگر نه فقط در ایران می‌تواند كمك كند. شهرت این است كه به یك كار خوب برسی. وقتی همین‌طوری معروف هستی، فقط بازیگر هستی. باید برسی به جایی كه فیلم خوب داشته باشی.

    
    ● یعنی اینكه باید در فیلم‌های خوب بازی كنید نه اینكه بازیگر خوبی باشید؟
    یعنی معروفی مهم است اگر می‌توانی از آن استفاده كنی، اما فقط برای توی خیابان معروف باشی خوب نیست. مهم این است كه یك كارگردان خوب تو را ببیند، فكر كند و یك فیلم بسازد.
    
    ● راستی چه كسی شما را به حسن فتحی معرفی كرد؟
    وقتی به ایران آمدم با آقای عبدالله اسكندری (گریمور) آشنا شدم. اولین بار وقتی فهمید دنبال یك فرانسوی می‌گردند، خودش من را به آقای بشكوفه و فتحی معرفی كرد.
    
    ● قبل از این هم، قرار بوده در فیلم یا سریال ایرانی بازی كنید؟
    من با خانم فیلم‌بردار آقای مخملباف آشنا بودم. فیلمبردار مخملباف شماره من را پیدا كرده بود و با من تماس گرفت.
    
    ● از شما تست گرفتند؟
    بله، تست گرفتند و بعد من رفتم فرانسه.
    
    ● خب بعد، یعنی انتخاب نشدید؟
    قرار نبود بازی كنم. فقط می‌خواست ببیند.
    
    ● بازی در كدام صحنه‌های سریال سخت‌تر بود؟
    یكی تو شیراز بود و حافظیه. شب بود و ما از ۱۱شب تا ۷صبح می‌گرفتیم. باران می‌آمد و من باید خیس می‌شدم و خیلی هوا سرد بود. ۱۰ ساعت ماندم زیر باران و زمانی سخت‌تر بود كه گریه‌دار بود.
    
    ● صحنه‌هایی كه گریه می‌كردید سخت بود، چه صحنه‌هایی آسان بود؟
    صحنه‌های تو پاریس آسان بود.
    
    ● چون در كشور خودتان بود، می‌گویید آسان بوده؟
    نه (با خنده)، چون فقط از دور می‌گرفتند. صحنه‌هایی بود كه با هم می‌خندیدم، آسان بود.
    
    ● آشنایی شما با همسرتان هم مثل آشنایی پارسا و ساراست؟
    آره (با خنده) همین‌طوری بود مثل سریال آقای فتحی شد، ولی مثل جنگ نیست. ما در فرانسه، آشنا شدیم؛ فیلم كوتاه بازی می‌كردیم. بعد با خانواده عماد آشنا شدم. با مامان عماد دوست شدم، او خیلی فارسی به من یاد داد و بعد با آمدن به ایران یاد گرفتم.
    
    ● از ایران چه چیزی را بیشتر به یاد دارید؟
    غذاهای ایرانی را دوست دارم.
    
    ● یعنی از ایران فقط غذاهای ما را به خاطر دارید؟
    نه...خب،...
    
    ● مثل چی؟
    آش رشته خیلی دوست دارم، سالاد شیرازی... همه پلوهای شما را می‌خورم، دوغ را خیلی دوست دارم كه در فرانسه اصلا دوغ نیست.
    
    ● خب ماست كه دارید، كمی آب توی آن بریزید، می‌شود دوغ!
    چی؟ (با خنده)
    
    ● بهترین اتفاقی كه در این كار برایتان افتاد، چه بود؟
    آخرین روز كه كار كردیم جالب بود. رفتیم فیروزكوه و آنجا خیلی سرد بود. ۶درجه زیرصفر، ۲ روز ماندیم. من شانس آوردم كه بعدازظهر كار داشتم. بعدازظهر هوا گرم شده بود. آدم‌های دیگر سردشان بود و یك نفر می‌خواست برود بیمارستان و اتوبوس مانده بود كه او را ببرد.
    
    ● یعنی چی مانده بود، خراب شده بود؟
    نه، نمی‌دانم... شما چه می‌گویید ولی «freeze» شده بود. كــار نمی‌كرد. نتوانست برگردد با چند تا تاكسی برگشت (با خنده). این خاطره خوبی بود!
    
    ● ما نگفتیم، تو تصویرش کن
    كمتر شبی هست كه اخبار تلویزیون، تصویری از جنایات اسرائیلی‌ها نداشته باشد؛ یعنی كمتر روزی هست كه اسرائیلی‌ها جنایت دیگری نكرده باشند. همیشه صورت خون‌آلودی هست، جنازه‌ای هست كه بقیه تشییعش بكنند و مادری هست كه دارد ضجه می‌زند.
    این تصویرها البته به قدر كافی صریح هستند و نشان می‌دهند كه ماجرایی كه توی سرزمین مقدس دارد اتفاق می‌افتد، از چه قرار است.
    اما این تصویرها و این اطلاع‌رسانی‌ها یك چیزی كم دارند؛ چیزی كه می‌تواند جواب سؤال‌ و دلیل همه این درگیری‌ها باشد. آن «چیز» اساسی اما كمتر دیده شده، ماجرای تشكیل دولت غاصبی است كه حالا تصاویر جنایت‌های روزانه‌اش بخشی ثابت از اخبار شده.
    دانستن اینكه این دولت جعلی چطور و با چه ماجراهایی شكل گرفته می‌تواند، هم جواب سؤال‌های زیادی مثل علت جنایت‌های هر روزه آنها و علت كوتاه نیامدن فلسطینی‌ها باشد و هم ابعاد كامل‌تری از جرم و جنایت‌های صهیونیست‌ها را نشان بدهد.
    این را پدران ما و آنهایی كه خبرهای ۵۰ سال پیش هنوز یادشان هست، می‌دانند. آنها یادشان هست كه اسرائیلی‌ها چطور بدون هیچ پشتوانه‌ و منطقی مدعی مالكیت یك كشور شدند، چطور با زور و جنایت صاحبان آن سرزمین را بیرون كردند و چطور با حمایت‌های استعمارگران، خودشان را صاحب حق نشان دادند.
    اینها چیزهایی است كه پدران ما می‌دانند. اما نكته اینجاست كه فقط پدران ما می‌دانند، آنهایی كه خودشان در آن روزها بوده‌اند و هنوز چیزی را از یاد نبرده‌اند، می‌دانند، ما كه نبوده‌ایم و ندیده‌ایم، نمی‌دانیم. ما پای فیلم‌هایی نشسته‌ایم، كتاب‌هایی را خوانده‌ایم، صفحه‌های اینترنتی‌ای را باز كرده‌ایم كه هیچ كدام از این ماجراها تویشان نبود.
    ما اینها را نمی‌دانیم چون بزرگ‌ترهایمان یا كار و گرفتاری داشته‌اند و یا فراموش كرده‌اند كه برایمان تعریف كنند و در عوض، خود اسرائیلی‌ها هرجا كه توانسته‌اند- با هر زبانی و هر وسیله‌ای- روایت جعلی خودشان را به خورد ما و دنیا داده‌اند و این جوری شد كه وقتی در یك نظرسنجی، از اهالی یكی از دانشگاه‌های تهران پرسیدند كه اسرائیل در چه سالی به وجود آمده، ۷۰ درصد دانشجوها به اشتباه فكر می‌كردند این دولت عمری بیشتر از ۵۰ سال دارد!
    در برابر این كم‌كاری‌ ما، اسرائیلی‌ها تا توانسته‌اند دروغ‌نویسی و تاریخ‌سازی كرده‌اند (اسرائیلی‌ها تعداد قربانیان هولوكاست را بیشتر از ۶ میلیون نفر می‌دانند، در حالی كه كل یهودی‌های آلمان و لهستان در آن زمان تعدادشان از این كمتر بوده!) و این دروغ‌ها به خورد ذهن دنیا رفته است و فی‌المثل حالا، در اروپای آزاد، حتی تحقیق درباره هولوكاست مجازات دارد. آنها فیلم می‌سازند، داستان سفارش می‌دهند، تبلیغات می‌كنند و ما تازه بعد از این همه سال، یك سریال ساخته‌ایم.
    «مدار صفر درجه» سوای همه ایرادهایش، از این منظر- از جنبه روایت یك ماجرای سیاسی مهم از زاویه دید و بیان خود ما- قدم رو به جلویی است؛ قدمی كه نباید به همین مقدار محدود شود و باید زمینه‌ساز تولید فیلم‌ها و سریال‌های متعدد بعدی باشد.
    ماجرای ما (مای انسان و مای مسلمان) با اسرائیل، هنوز تمام نشده است. هنوز هر شب توی اخبار تصویر مادرهایی را می‌بینیم كه دارند ضجه می‌زنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:18  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

 مهران مدیری و بنیامین در مقابل هم !!!

بنيامين بهادری و مهران مدیری برای تصاحب تندیس طلایی حافظ دهمین جشن سینمایی ـ تلویزیونی دنیای تصویر در بخش بهترین ترانه فیلم یا سریال با یکدیگر رقابت می‌کنند.
علاوه براين دو، خوانندگانی چون محمد اصفهانی، مهران زاهدی و محمدرضا صادقی هم نامزدهاي دريافت این جایزه هستند.
بنیامین بهادری برای ترانه فیلم سینمایی "گرگ و میش"، مهران مدیری برای ترانه مجموعه طنز "باغ مظفر"، "محمد اصفهانی برای ترانه تیتراژ پایانی مجموعه "وفا"، مهران زاهدی برای ترانه مجموعه تلویزیونی "اولین شب آرامش" و محمدرضا صادقی برای ترانه فیلم سینمایی "ازدواج به سبک ایرانی" نامزد دریافت تندیس حافظ شده‌اند.
همچنين نامزدهای دریافت تندیس زرین حافظ بخش سینمایی دهمین سال جشن سینمایی ـ تلویزیونی دنیای تصویر نيز معرفی شدند.
به گزارش مهر، هیئت داوران دهمین جشن سینمایی ـ تلویزیونی دنیای تصویر متشکل از محمد آقازاده، امیر پوریا، امیرحسین رسائل، جواد طوسی، غلامعباس فاضلی، هیوا مسیح، حسین معززی‌نیا و علی معلم نامزدهای جشن دهم را در بخش سینما معرفی کردند.
علی معلم درباره ویژگی‌های دهمین جشن دنیای تصویر گفت: "فیلم سینمایی "ازدواج به سبک ایرانی" به دلیل آنکه از تولیدات شرکت دنیای تصویر است، در رشته های بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و بهترین کارگردان مورد ارزیابی قرار نگرفته است. همچنین در دو بخش بهترین بازیگر مرد و بهترین بازیگر زن طبق سنوات گذشته این جشن دو جایزه اهدا خواهد شد."




مدیر جشن سینمایی ـ تلویزیونی دنیای تصویر همچنین اعلام کرد: "آثاری که از نوروز 85 تا پایان فروردین ماه سال 86 در سینماها به اکران درآمده اند، در این دوره مورد قضاوت قرار می‌گیرند. در بخش بهترین سینماگر عرصه مستند، کوتاه و انیمیشن مهناز افضلی برای "کارت قرمز"، مهرداد اسکویی برای "روزهای بی‌تقویم"، حمید سهیلی برای "جاودانه‌ها"، مهوش شیخ‌الاسلامی برای "ماده 61" و فرهاد ورهرام برای "گذر شهر بر آب" نامزد دریافت تندیس حافظ شده اند."
در دهمین جشن دنیای تصویر فیلم سینمایی "کافه ستاره" در 11 رشته نامزد دریافت تندیس حافظ شده و از این نظر رکورددار است. البته بازیگران این فیلم بیشترین سهم را در موفقیت آن دارند، چرا که پنج مورد از این 11 نامزدی به بازیگران "کافه ستاره" اختصاص دارد.
"خون بازی" با 9 مورد و فیلم های "تقاطع" و "ازدواج به سبک ایرانی" با هفت مورد نامزدی دریافت تندیس حافظ در رتبه های بعدی قرار دارند و فیلم های "یک تکه نان" و "آتش بس" نیز با یک مورد در رتبه آخر قرار گرفته اند. در جشن امسال با توجه به کیفیت مناسب طراحی گریم در اغلب فیلم ها یک تندیس حافظ به بهترین چهره پرداز نیز اهدا خواهد شد.
شامگاه پنجشنبه بیست و یکم تیرماه برندگان تندیس حافظ جشن دهم معرفی خواهند شد. فهرست کامل نامزدهای سینمایی دهمین جشن دنیای تصویر به این شرح است:

* بهترین فیلم
"تقاطع" به تهیه کنندگی سعید حاجی میری، "خون بازی" به تهیه کنندگی جهانگیر کوثری، "کافه ستاره" به تهیه کنندگی مصطفی شایسته، "کودک و سرباز" به تهیه کنندگی سیدرضا میرکریمی

* بهترین کارگردان
ابوالحسن داودی برای "تقاطع"، رخشان بنی اعتماد و محسن عبدالوهاب برای "خون بازی"، سامان مقدم برای "کافه ستاره"، مازیار میری برای "به آهستگی"، زنده یاد رسول ملاقی پور برای "میم مثل مادر"

* بهترین فیلمنامه
محمد رضایی راد برای "کودک و سرباز"، پرویز شهبازی برای "به آهستگی"، فرید مصطفوی و ابوالحسن داودی برای "تقاطع"

* بهترین بازیگر مرد
داریوش ارجمند برای "ازدواج به سبک ایرانی"، بیژن امکانیان برای "تقاطع"، پژمان بازغی برای "کافه ستاره"، حامد بهداد برای "کافه ستاره"، حمید جبلی برای "زیر درخت هلو"، مسعود رایگان برای "خون بازی"، مهران رجبی برای "کودک و سرباز"، خسرو شکیبایی برای "چه کسی امیر را کشت"، محمدرضا فروتن برای "به آهستگی"، رضا ناجی برای "باغ های کندلوس"

* بهترین بازیگر زن
فاطمه گودرزی برای "ازدواج به سبک ایرانی"، باران کوثری برای "خون بازی"، بیتا فرهی برای "خون بازی"، لادن طباطبایی برای "ازدواج به سبک ایرانی"، نیلوفر خوش خلق برای "به آهستگی"، رویا تیموریان برای "کافه ستاره"، هانیه توسلی برای "کافه ستاره"، افسانه بایگان برای "کافه ستاره"، گلشیفته فراهانی برای "میم مثل مادر"، خاطره اسدی برای "تقاطع"

* بهترین موسیقی متن
گروه هال برای "باغ های کندولوس"،‌ دکتر محمد سریر برای "ازدواج به سبک ایرانی"، ریا عظیمی نژاد برای "میم مثل مادر"، محمدرضا درویش برای "جایی در دوردست"

* بهترین صدابرداری
مسعود بهنام و حسین ابوالصدق برای "تقاطع"، اسحاق خانزادی برای "ازدواج به سبک ایرانی"، محمدرضا دلپاک برای "خون بازی"، یدالله نجفی برای "زمستان است"

* بهترین طراحی صحنه و لباس
امیر اثباتی برای "تقاطع"، ملک جهان خزاعی برای "زمستان است"، آیدین ظریف برای "کافه ستاره"، مهدی کرمپور برای "چه کسی امیر را کشت"، مجید میرفخرایی برای "ازدواج به سبک ایرانی"

* بهترین تدوین
مصطفی خرقه بوش برای "ازدواج به سبک ایرانی"، بهرام دهقانی برای "تقاطع"، سپیده عبدالوهاب برای "خون بازی"، محمدرضا موئینی برای "کافه ستاره"، مستانه مهاجر برای "آتش بس"

* بهترین چهره‌پردازی
مجید اسکندری برای "یک تکه نان"، مهین نویدی برای "ازدواج به سبک ایرانی"، مهرداد امیرکیانی برای "خون بازی"، مهری شیرازی برای "میم مثل مادر" و "کافه ستاره"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:16  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

مي‌شود عبور كرد بر شيشه‌اي و سايه‌اي شد. عكس عكس ديد، ديگري شد. سايه‌اي بود... شيشه‌اي شد... مي‌شود.
    همين چند كلمه موزون نثري است كه «زهرا اميرابراهيمي» براي معرفي نمايشگاه عكسش بر روي برگه‌هاي تبليغاتي و كراكت‌ها انتخاب كرده است. نمايشگاهي كه در گالري آبتين از 25 خرداد سربلند كرد و شش روز ميزبان قدم‌هاي آناني شد كه آمدند، ديدند و رفتند.
    اين‌بار زهرا اميرابراهيمي هنرش را خارج از وادي بازيگري و از نگاه كنجكاو لنز دوربينش به نمايش گذاشته بود. نمايشگاه او يك تفاوت عمده با ديگر نمايشگاه‌هاي عكس رايج داشت چون بر روي شيشه نقش بسته بود و تنها دو رنگ را به بيننده هديه مي‌كرد سپيدي و سياهي.
    
    سكانس يك، پلان يك

    ساعت 15/16 روز جمعه 25 خرداد براي افتتاح نمايشگاه عكس زهرا اميرابراهيمي به راه افتاديم در تمام مسير به غير از جاده در پيش و راهي خلوت چيز ديگري نظرمان را جلب نمي‌كرد، بدون شك نمايشگاه او و زاويه ديدش برايمان خيلي هيجان‌انگيز خواهد بود هيجاني نه از سر شيطنت بلكه...
    
    سكانس يك، پلان دو
    كوچه خاكزاد خيابان وليعصر در جنوب پارك وي خلوت است و عقربه‌هاي ساعت به 45/16 نزديك مي‌شود روي پلاك گالري آبتين نوشته شده 1+12 براي من حس جالبي ايجاد مي‌شود، پلاك 1+12 با ديد دوم، چون زهرا اميرابراهيمي نام نمايشگاهش را ديد دوم گذاشته است.
    
    سكانس دو، پلان يك
    در كوچكي كه رويش پوستري از نمايشگاه نصب شده را براي باز شدن هول مي‌دهم، هنوز نمايشگاه افتتاح نشده جالب اين‌كه من اولين نفري هستم كه به داخل پا مي‌گذارم، وقتي وسط سالن گالري مي‌ايستم دور تا دورم 17 تابلوي زيبا ديده مي‌شود، تنها رنگ‌هايي كه مي‌بينم سپيد هست و سياه. اين‌جا هيچ چيز غير از دو رنگ اصلي زندگي نمي‌بيني.
    
    سكانس دو، پلان دو
    صدايي من را به خودم مي‌آورد، مي‌گويد سلام او «زهرا اميرابراهيمي» است، سر تا پا سياه پوشيده درست مثل تابلوهايش اما برق سپيدي زندگي در چشمانش جاري است باز هم درست مثل تابلوهايش، تبريك مي‌گويم اضطرابي در وجودش نيست چون قرص و استوار به هنري كه به نمايش گذاشته اعتقاد دارد. در پس زمينه، صداي موسيقي آرامي به گوش مي‌رسد و چقدر جالب است چون در اين نجواي بي‌كلام، زني آرام فرياد رهايي سر مي‌دهد، براي انتخاب چنين موسيقي بامسمايي باز هم به او تبريك مي‌گويم.
    
    سكانس دو، پلان سه
    قبل از ساعت پنج چند جوان وارد مي‌شوند، هم دختر و هم پسر، چشم‌ها برق مي‌زند، انگار ثانيه‌ها و دقايق از حركت باز ايستاده‌اند، زمان در گالري آبتين نمي‌گذرد. جالب اين‌كه در فضاي گالري هيچ ساعتي روي ديوار به چشم نمي‌خورد، ساعت 17 نمايشگاه رسما با 17 تابلو افتتاح مي‌شود و تنها صداي تحسين بازديد‌كنندگان در لا‌به‌لاي موسيقي پس زمينه به گوش مي‌رسد. ساعت 30/17 جاي سوزن انداختن در گالري آبتين نيست و زهرا اميرابراهيمي در بين خيل مشتاق بازديد‌كنندگان درباره آثارش توضيح مي‌دهد، پدر و مادر مهربانش نيز به آشنايان وهنرمنداني كه از راه مي‌رسند با گرمي خاصي خوشامد مي‌گويند.
    
    سكانس دو، پلان چهار
    تمامي تابلوها را به دقت ديده‌ام و حاضران را زير نظر دارم سپيد و سياه تنها رنگ‌هايي است كه به چشم مي‌آيد. پنجره، دريا، ميله‌هاي زندان، سربالايي، كوهي پر شيب و جواني كه از خوشحالي به هوا پريده، كسي كه روي ابر ايستاده، زنجير، شاخ و برگ‌هاي عريان و لخت بي‌برگ، زمستان است اين‌جا، حركت، حركت و حركت، سپيدي و سياهي، خير و شر، پاكي و پاكي، ترديد و سايه، اضطراب رفتن، ماندن، باز هم حركت، شعار نمايشگاه بي‌شك ننشستن است، رفتن به پيش، به سوي روياها، درياها، سفيدي‌ها و آرزوها، زهرا اميرابراهيمي خندان جواب تلفن همراهش را مي‌دهد و به آرامي و با متانت پاسخگوي بازديد‌كنندگان است، دوربين از او صحنه‌هاي مستندي ثبت مي‌كند، بچه‌هاي كوچك دست در دست بزرگ‌ترها نشاط را به «ديد دوم» هديه مي‌كنند، موج موج زندگي است و برق شادي. تا شقايق هست زندگي بايد كرد، پايان شب سياه، سپيد است.
    
    سكانس دو، پلان پنج
    به نظرم مي‌آيد بهترين سوالي كه مي‌شود از بازديد‌كنندگان پرسيد اين است كه چه ديده‌اند و در اين بين حرف‌هاي جالبي به زبان مي‌آيد.
    
    - امين زارع، 31 ساله با سابقه هنري در تئاتر و...: «چيزي كه منتظرش بودم را ديدم، شايد حتي بيشتر از انتظارم. شعور آدم‌ها، يك ماه بي‌‌غروب ديدم، آدم پولداري نيستم و به وسعم يكي از تابلوها را خريدم، اين پول آخرين پس‌انداز من است اما از يك چيزهايي نمي‌شود گذشت، اين تابلو را نخريدم كه كسي را بزرگ كنم براي اين خريدم كه خودم بزرگ شوم».
    
    - معصومه آقاجاني: بازيگري كه نياز به معرفي ندارد: «من ديدم يك انسان از سطح به عمق رسيده است، كارهاي قبلي زهرا اميرابراهيمي را ديده بودم، زيبايي‌هاي قبلي عمومي بود و زجرها در سطح، اما الان ريشه‌هاي نگاه عميق است، حيف كه براي تكامل بايد اين همه رنج كشيد، كاش تكامل ارزان‌تر به دست مي‌آمد نه اين‌قدر پر درد و رنج».
    
    -نوذر اسماعيلي، 36 ساله، مشغول در كارهاي فرهنگي، هنري: «تا به حال در ايران عكس روي شيشه نديده بودم. نمي‌دانم چه ديدم، چقدر خوب است آدم گاهي پشت مه و ابر باشد و گاهي با چيزي تازه نمايان شود».
    
    - حسام دلالي، 23 ساله، كارشناس ناجي، نوازنده پيانو و سفالگر: «غمي در كارها ديده مي‌شود كه نمادش آزادي است، پنجه‌هاي باز، پرش‌هاي روي عكس، سايه‌هاي بي‌مفهوم و با مفهوم، اين‌جا نظم خاصي نيست، اين بي‌مفهومي خودش دنياي مفهوم است، يعني رهايي».
    
    -ليلي طوسي، 23 ساله، گرافيست و عكاس: «كاري جديد كه من تا به حال نديده بودم، به نظرم خيلي خاص است و پرانرژي، كاملا مثبت با حس‌هاي مختلف، با اين‌كه سياه و سفيد است من كلي رنگ در تابلو‌ها ديدم، غم، زندگي و عشق، زندگي خودش را در اين عكس‌ها خلاصه كرده است، چيزي كه بيش از هرچيز ديدم رهايي بود و بس».
    
    -محمد مهرجويا، 33 ساله همكار مطبوعاتي ما در مجله هفت: «يك نوع اعتراض ديدم، نمي‌توانم بيان كنم، با اين‌كه تلخي خاصي در كارهايش هست اما زنده بودن را در وجودش مي‌بينم اين برايم ارزشمند است، سريال نرگس را نديدم اما باورم نمي‌شد زندگي در نگاهش جاري باشد، بيش از معمول در نمايشگاهش تلخي ديدم اما زندگي هم هست، حتي با تكيه بر تلخي، مقاومتش را تحسين مي‌كنم، اولين چيزي كه خوشحالم كرد زنده بودن اوست».
    
    -فرنوش نظيري 21 ساله: «هيچ سياهي در آن نمي‌بينم، حس جالب، روشي جالب، كمي غم هست اما من بعضي از تابلوها را رنگي ديدم مثلا مي‌توانم بگويم اين‌جا (نمايشگاه) سبز است، به زهرا اميرابراهيمي افتخار مي‌كنم كه دارد زندگي مي‌كند، بايد زندگي كند، هميشه پشت او هستم و از او دفاع مي‌كنم».
    
    - ياسمن پيشوايي 19 ساله كه از يك ماه بعد عكاسي خواهد خواند: «اين‌جا يك سفيدي مي‌بينم در سياهي، به نظرم شيرين است نه تلخ، يك غم خوبي اينجاست، احساس غم موج مي‌زند اما غمي لذت‌بخش، غمگين است اما از داشتن چنين غمي لذت مي‌برم، دوست دارم اين حس را تجربه كنم، سياهي در سفيدي معني‌اش مي‌شود وجود اميد به زندگي».
    
    - نينا شريف‌پور، 19 ساله، دانشجوي داروسازي: «خيلي قشنگ است، احساس روشني و تاريكي همزمان، خيلي جذب شدم، احساس مي‌كنم پشت اين تاريكي‌ها عكس‌هاي روشنايي و اميد است.»
    
    - توكا نيستاني، 47 ساله، معمار: «من خلاقيتي تازه در ارائه عكس ديدم آن هم با موضوعي نو، اين كارها روح دارد، دو لايه است، سايه دارد، با معناست، كار هنرمندانه‌اي است، نگاه شادي به من مي‌دهد، رنگ سياه و سفيد لزوما غمگين نيست، من اين‌جا را خاكستري ديدم».
    
    - حسين رفيعي، بيست ساله، دانشجوي سينما: «تا به حال چنين هنري نديده بودم، حس سياهي بيشتر و سفيدي كمتر، محيط سياه است و آدم‌ها سفيد، نامعلومي در اين‌جا موج مي‌زند شايد بگويم ابهام قشنگ‌تر باشد، هم اميد هست هم نااميدي، من اين‌جا را كدر ديدم».
    
    سكانس سه، پلان يك
    هواي بيرون تاريك شده و وقتي براي چند دقيقه استراحت از فضاي نمايشگاه خارج شدم سياهي شب را در دل آسمان ديدم، در آن لحظه آسمان سياه بود و گالري آبتين به خاطر تابلوهاي زيباي زهرا اميرابراهيمي سفيد، درون نمايشگاه ازدحامي برپا بود، خيلي‌ها آمده بودند و تابلوها را به نظاره نشسته و رفته بودند تنها چيزي كه به جامانده بود عطر آشناي عشق بود و حس زندگي دوباره.
    
    سكانس سه، پلان دو
    همه رفته‌اند و نمايشگاه در روز اول به كار خود پايان داده، افتتاحيه‌اي مردمي، زهرا اميرابراهيمي هم مي‌رود تا فردا، او در دل شب و پيچ جاده گم مي‌شود و چشم من كه به تابلوهاي سپيد و سياهش عادت كرده او را سپيدتر از هر وقت ديگر مي‌بيند.
    
    حرف دل او براي نمايشگاهش
    «زهرا اميرابراهيمي» درباره نمايشگاهش مهر سكوت بر لب زده و اعتقادش اين بود كه همه چيز در تصاوير جاري است البته او بيانيه‌اي نيز براي «ديد دوم» صادر كرده بود كه خواندنش هر آنچه را كه مي‌خواهيد به شما هديه خواهد كرد.
    اين‌جا ايستاده‌ام انگار دنياي اطراف سفيد است و سياه. از اين نگاه، در انسان‌ها و موقعيت‌هاي‌شان و آنچه از خود باقي مي‌گذارد اتفاقي ديگر افتاده است.
    تصوير نگاتيو انگار اصلي است كه در نگاه به هر عكس مي‌شود به خاطر آوردش. نگاتيوي كه قبل از هر عمليات شيميايي، اصلي است از همان لحظه‌اي كه ثبتش كرده‌ايم.
    انسان را و دنيا را همان اصل ساده اوليه‌اش باز ديدم، جداي از همه آن تغييرات و تحولات كه شكل همه‌مان را و دنياي‌مان را شكل ديگري كرده است.
    اين‌جا در نگاهم سايه‌هايي، سايه به سايه بر هم افتاده‌اند و بر من آنچه مي‌بينم را غرق در ابهام كرده است.
    اين‌جا لكه‌هاي سياهي بر سفيد، بر شفافيت شيشه‌وار اصل اصل دنيايم با همه آنچه در آن است نقشي بسته‌اند و سايه‌هايي در پس ذهن ثبت كننده‌ام باقي مانده‌اند كه انگار همه آن اصل اصل ساده و شفاف و سايه‌اي بيش نبوده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 17:50  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

دانلود آهنگ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 2:32  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

دانلود آهنگ با کیفیت 128

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 3:18  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

موزيك جديد و بسيار زيباي حميد عسكري به نام بي تفاوت

حمید عسگری -بي تفاوت

Mp3 128

Download

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 4:2  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

مهستی(2007-1946) بانوی آواز ایران در روز دوشنبه 25 June  ساعت 7:15 صبح در سن 61 سالگی دار فانی را وداع گفت.

خبر درگذشت این خواننده قدیمی ابتدا در رسانه های فارسی زبان منتشر شد، وی از مدتها قبل به دلیل ابتلا به سرطان روده بیمار و بستری بود.

خدیجه دده بالا که بعدها با روی آوردن به خوانندگی نام هنری مهستی را برای خود برگزید، در سال 1946(1325) متولد شد. در نوجوانی استعدادش برای خوانندگی توسط پرویز یاحقی، یکی از مشهورترین موسیقیدان های ایران، کشف شد.

نخستین آوازهای او در مجموعه گلهای رنگارنگ که در دهه چهل از رادیو ملی ایران پخش می شد، به کارهای او اعتبار بخشید و او را به خواننده ای محبوب در دهه های چهل و پنجاه بین مردم بدل ساخت و به علاوه راه را برای ورود خواهر بزرگترش، هایده به عالم خوانندگی نیز باز کرد.

مهستی از ازدواج اول خود با خسرو ناظمیان، یک دختر به نام سحر دارد که در شمال کالیفرنیا زندگی می کند

کمی پس از انقلاب ایران، مهستی به بریتانیا رفت و پس از چند سال به آمریکا مهاجرت کرد. در سال 2005 نیز آکادمی جهانی هنر، ادبیات و رسانه ها از وی برای 35 سال فعالیت در زمینه موسیقی سنتی و پاپ ایرانی تقدیر به عمل آورد.

از وی بالغ بر 35 آلبوم موسیقی از جمله: "هوای یار"، "آشفته"، "مسافر" و "گل امید" منتشر شده که اغلب آنها با استقبال روبرو شده است.

در بهمن ماه سال گذشته مهستی اعلام کرد که مبتلا به سرطان پیشرفته است و غفلت در درمان آن، سبب وخامت بیماری شده است و از این طریق از جامعه ایرانیان درخواست کرد تا در برابر عوامل سرطان زا و یا نشانه های این بیماری هوشیاری بیشتری به خرج دهند.

مهدی ذکایی، سردبیر مجله جوانان در لس آنجلس در باره درگذشت مهستی می گوید: "وی روز گذشته در بیمارستان درگذشت، درحالی که با وخامت حالش به منزل دخترش، سحر در شمال کالیفرنیا رفته بود و دو روز آخر نیز در اغما به سر می برد."

آقای ذکایی با اشاره به آثار برجامانده از مهستی در موسیقی ایران می گوید که تاثیر مهستی در موسیقی سنتی ایران غیرقابل انکار و با ارزش است و سرمایه موسیقی سنتی ایران محسوب می شود.

من نیز به نوبه خود این مصیبت را به خانواده آن مرحوم و همه ایرانیان تسلیت می گویم.

روحش شاد و یادش گرامی باد ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 3:47  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

سوتي های جواهري در قصر (حتما بخوانید)

دربسیاری از صحنه های مجموعه شاهد هستیم که خانم پزشک کفش های مربوط به آن دوره را به پا نکرده و جایش کفش پاشنه بلند پوشیده که در آن زمان اصلا مرسوم نبوده.

*در قسمت 49 وقتی شین پی در کتابخانه به دنبال کتابی می گردد او هم کفش پاشنه بلند امروزی به پا دارد.

*در بعضی از قسمت ها هم که قرار بود مهارت های آشبزی نشان داده شود چٿن بازیگرها قادر به نبودندسرعت عمل لازم را در خرد کردن سبزیجات نشان دهند از آشپزهای ماهر استفاده شد. البته با یک اشتباهی اساسی که وقتی نمای دستان این افراد از نزدیک گرفته می شد تا معلوم نشود بدل ها مشغول کار هستند یادشان رفته که شکل دست ها یک دفعه از چاق به لاغر و بالعکس تغییر یافته است.

*دختری که نقش کوچکی در قسمت 6 سریال داشت در قسمت های بعدی نقش دختر یانگوم را ایفا می کند. گویا گروه با کمبود بازیگر روبه رو بوده اند.

*یانگوم در خلال دوره مینگ در تاریخ چین حضور داشته اما در هنگام پخش سریال در جایی بانو چو یی می گوید: بگذارید پس از چند روز طعم مانچوهان کورسس را بچشیمباید یادآوری کنیم این غذا بعد از سلسله ی مینگ توسط خاندان گوئینگ ابداع شده بود.

*در دوره مینگ عنوان شده بود که رنگ زرد رنگ سلطنتی است و افراد عادی و عامی جدای از خاندان سلطنتی اجازه استفاده از این رنگ را در هیچ کجا نداشتند اما در مجموعه شاهد بودیم که پستچی ها و پیغام آوران رنگ زرد می پوشند در صورتیکه سزای این کار مرگ توسط امپراتور می باشد.



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 17:13  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

جوات
...!!! ....

اگه از پيكان مدل پنجاه و چهارت شونصدتا سيدسى آويزون كردى و سيزده تاآينه هم به شيشه جلوت چسبوندى،خيلى جواتى.

اگه پشت آردي سبزت زدى۴۰۵و يه بوق بيابونى،يه بوق بنزى و يه بوق درى ورى گذاشتى روش،خيلى جواتى.

اگه تو مراسمgoodbye party يكى از بچه ها تو همه عكسها هم هستى و تو همه عكسها براى ديگران شاخ گذاشتى خيلى جواتى.

اگه تازه نامزد کردی و عروس خانومو برداشتی و بردی بیرون و موقع برگشتن میبریش سیراب شیردون بخورین خیلی جواتی.

اگه جمعه ها کوه میری و یه ضبط ۱۰۰۰ وات انداختی تو کوله ات و نوار جواد یساری گذاشتی خیلی جواتی.

اگه دعوتت کردن فرانسه و قراره درباره دموکراسی صحبت کنی و میگی:تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر خیلی جواتی.

جوات یعنی کفش صندل با جوراب.

یعنی رنگ بنفش.

یعنی سگک کمربند.

یعنی کشیدن پاشنه کفش رو زمین.

یعنی آرایش قهوه ای.یعنی لاک قرمز.یعنی اپُل.یعنی پیکان اسپورت.یعنی کفش ورنی.یعنی پیلی.یعنی بلوز پیچ اسکن اُملتی.یعنی لباس شب پولکی.یعنی سیزده بدر پارک دانشجو.یعنی کاپشن چرم تنگ و کوتاه.یعنی رنگ موی زرد قناری.یعنی ایتس ایتس.یعنی آهنگ نسترن.یعنی ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 17:2  توسط علیرضا (آستیاگ)  | 

 





Powered by WebGozar